تبلیغات
دخترا و پسرای بهشتی

دخترا و پسرای بهشتی
بهشتیهای دنیا
اقای قرائتی


باورتون میشه که تنها برنامه تلوزیونی که از زمان انقلاب شایدم قبل انقلاب از تلوزیون پخش میشه
همین برنامه درسهای اقای قرائتی است!!
جذاب و بخاطر سبک خاصشون در ارائه مباحث همچنان مشتاقان خودشو داره
چند تا خاطره جالب از زبان خود ایشون در ادامه مطلب گذاشتم ببینید

موسیقى در اتوبوس
زمان طاغوت در اتوبوس عازم سفرى بودم. شخصى مى‏خواست مرا عصبانى کند گفت: آقاى راننده! حاجى آقا در ماشین تشریف دارند، موسیقى را روشن کنید!
راننده هم کوتاهى نکرد و موسیقى را روشن کرد. من ماندم که چه کنم؟ پیاده شوم یا بنشینم؟ همین‏طور که فکر مى‏کردم آن آقا گفت: حاج آقا چطوره؟ خوشت مى‏آید؟ گفتم: صحبت خوش‏آمدن و نیامدن نیست. غیر از این است که خواننده‏اى مى‏خواند؟ گفت: نه. گفتم: من حیفم مى‏آید مغزم را در اختیار این خواننده بگذارم. اگر شما هم یک نوار خام داشته باشید، هر صدایى را روى آن ضبط نخواهید کرد.


آرامش در تنهایى
در رژیم طاغوت، شهید محراب حضرت آیت‏اللّه مدنى در نورآباد کازرون تبعید بود. من به دیدنش رفتم، دیدم این عالم ربّانى در تنهایى به سر مى‏برد. گفتم: از تنهایى ناراحت نیستید؟ فرمود: من تنها نیستم، در محضر خدا هستم. هرشبى که مى‏خوابم، یک قدم به خدا نزدیک‏تر مى‏شوم و هر قدمى که دشمنم (شاه) برمى‏دارد، یک قدم از خدا دورتر مى‏شود.

بلد نیستم!
جلسه پاسخ به سؤالات بود و من مسئول پاسخگویى به سؤالات. سؤال اوّل مطرح شد، گفتم: بلد نیستم. سؤال دوّم؛ بلد نیستم. سؤال سوّم؛ بلد نیستم. تا بیست سؤال کردند؛ بلد نبودم، گفتم: بلد نیستم. گفتند: مگر اسم جلسه پاسخ به سؤالات نیست؟ گفتم: پاسخ به سؤالاتى که بلدم. خوب اینها را بلد نیستم. خداحافظى کرده، سالن را ترک کردم.
مردم به هم نگاه کردند و از سالن به خیابان ریختند و دور من جمع شدند و یکى یکى مرا بوسیدند. مى‏گفتند: عجب شیخى! صاف مى‏گوید بلد نیستم!

قرائتى و رجائى
روزى شهید رجائى به من گفت: آقاى قرائتى! نام شما با همزه است یا با عین؟ گفتم: خوب معلوم است با همزه و از قرائت گرفته شده است.
آقاى رجائى گفت: قرائتى با عین هم داریم.
من در فکر بودم که قرائتى با عین به چه معناست. ایشان گفتند: از قارعه مى‏آید، یعنى کوبندگى. بعد گفت: در فرازى از دعا، هم قرائتى با عین آمده هم رجائى. گفتم: کدام جمله؟ گفت: «الهى قَرَعتُ باب رحمتک بید رجائى» خدایا! دَرِ رحمت تو را با دست امیدم کوبیدم.
گفتم: آفرین بر این معلّم، چقدر با قرآن و دعا مأنوس است!!


استاد نمونه
در قم استادى داشتم - حضرت آیت‏اللّه ستوده - روزى که همسرش از دنیا رفت، در درس حاضر شد و فرمود: به خاطر اهمیّتى که براى درس شما قائل هستم، اوّل به مجلس درس آمدم، سپس به تشییع جنازه همسرم مى‏روم.

اشتباه در امر تبلیغ
گروهى از بازاریان شهرى براى ایام فاطمیّه از من دعوت کردند تا در مسجد بازار سخنرانى کنم. گفتم: آقایان در این ایام باید از کسى دعوت کنید که درباره حضرت زهراعلیها السلام کتابى نوشته باشد. ثانیاً به جاى مسجد، تمام دختران دانشجو و دانش‏آموز را در سالنى دعوت کنید تا ایشان درباره زن نمونه صحبت کند.
شما مرتکب چند اشتباه شده‏اید: انتخاب گوینده، انتخاب شنونده و انتخاب مکان. به جاى آیةاللّه ابراهیم امینى نویسنده کتاب بانوى نمونه مرا انتخاب کرده‏اید، به جاى دخترها، پیرمردها و به جاى دبیرستان، بازار را برگزیده‏اید. دعوت کنندگان ساکت شدند و رفتند.


به تو بودم!
در بازار کاشان دیوانه‏اى وقت نماز وارد مسجد شد و با صداى بلند به مردم گفت: همه شما دیوانه هستید. همه خندیدند. گفت: همه شما چه و چه هستید. باز همه خندیدند. رو کرد به پیشنماز و گفت: آقا به تو بودم. بعد از صف اوّل شروع کرد و یکى یکى گفت: به تو بودم، به تو بودم، این دفعه مردم عصبانى شده دیوانه را بغل کردند و از مسجد بیرون انداختند.
از این دیوانه یاد گرفتم که گاهى باید خصوصى گفت: به تو بودم و سخنرانى عمومى تاثیر ندارد!


عزادارى امام زمان علیه السلام
توفیقى بود چند عاشورا کربلا بودم. روز عاشورا مردم کربلا عزادارى را زود تمام کرده و به استقبال هیئت طویریج (10) مى‏روند.
من علماى زیادى را دیدم که پابرهنه در این هیئت شرکت کرده و به سر و سینه مى‏زدند، از جمله شهید محراب آیت‏اللّه مدنى. از ایشان پرسیدم: راز این قصه چیست؟
فرمودند: سیدبحرالعلوم که از علماى بزرگ نجف بود، براى زیارت به کربلا آمده بودند. در مسیر راه حرم، به تماشاى هیئت عزاداراى طویریج مى‏ایستد. ناگهان مردم مى‏بینند سید بحرالعلوم عبا و عمّامه را به کنارى گذارده وبه داخل جمعیّت رفته و یاحسین! یاحسین مى‏کند.
طلبه‏ها مى‏روند آقا را از داخل جمعیّت نجات دهند تا زیر دست و پا له نشود؛ امّا اجازه نمى‏دهند. بعد از عزادارى مى‏بینند سید در آستانه غش کردن است، علّت این حرکت را مى‏پرسند؟ سید مى‏گوید: همین که مشغول تماشاى هیئت بودم، حضرت مهدى‏علیه السلام را دیدم که با پاى برهنه و سر بدون عمامه، در میان عزاداران به سر و سینه مى‏زند، من شرم کردم که تماشاچى باشم.


یک امتحان
پس از اینکه کتاب امامت را تألیف کردم، به حرم امام رضاعلیه السلام رفتم و از امام خواستم تا مزد و پاداش مرا بدهد. وقتى که از حرم بیرون مى‏آمدم، درهاى طلایى را بوسیدم امّا درهاى چوبى را حال نداشتم ببوسم، به خود گفتم: کتاب امامت نوشتى، امّا امامت تو با طلا مخلوط است!!

دخترخاله قرائتى
از قم به طرف تهران حرکت مى‏کردیم که نزدیک پلیس راه، وقت اذان و نماز شد، گفتیم با بچه‏هاى پاسگاه نماز را بخوانیم و بعد وارد شهر شویم. همزمان با رسیدن ما به پلیس راه و در حین بازدید از مسافران اتوبوسى، به خانمى مشکوک مى‏شوند، مشخصات او را جویا مى‏شوند، او خودش را به عنوان دختر خاله آقاى قرائتى معرّفى مى‏کند. امّا از شانس بد او ما از راه مى‏رسیم. دروغگو رسوا شد و اظهار شرمندگى و پشیمانى کرد.

امان از حرف مردم
بعد از انقلاب در روزگار ترورها و ناامنى و در یک روزِ راهپیمایى، با ماشین به راهپیمایى رفتیم. در راه دیدم مردم نگاه مى‏کنند، یکى گفت: این آخوندها ما را به راهپیمایى دعوت مى‏کنند امّا خودشان از ماشین پیاده نمى‏شوند!
ماشین را پارک کردیم و پیاده با مردم همراه شدیم، شخصى گفت: آقاى قرائتى غیبت شما را کردم، گفتم این قرائتى هم حقّه‏بازه، پیاده راه مى‏رود تا بگوید من آخوند خوبى هستم!! 


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مهر 1389 توسط حسین مالکی
درباره وبلاگ

با سلام به تمام دوستان خوبم
تو این وبلاگ قصد داریم صحبت از بهشتیا بکنیم
دخترا و پسرای بهشتی!
اونایی که جهنمی نیستن!
اگه شما هم بهشتی هستین خوشحال میشم
به جمع ما اضافه بشین
دوستان بهشتی خودم ممنون میشم با ما تبادل لینک داشته باشن
ما رو با نام
***دخترا و پسرای بهشتی***
لینک کنن و اطلاع بدن تا کمتر از 24 ساعت
لینکشونو با نام دلخواهشون تو وبلاگ قرار بدم
Blog Skin