تبلیغات
دخترا و پسرای بهشتی

دخترا و پسرای بهشتی
بهشتیهای دنیا

بسیار سفر باید... 

اما این بار یه سفر متفاوت بود!  

رفتیم به یه سرزمین به ظاهر هیچ و در باطن همه چیز...  

گفتیم: اینجا کجاست؟!! 

گفتن: بهشت! 

گفتیم: مگه میشه؟!!! 

یه مکثی کردن بعد یکیشون پرسید: بهشت کجاست؟! 

فوری گفتیم: خوب٬ یه جای خیلی قشنگ که همه خوبی ها توش جمعن٬‌ یه جای پاک! 

گفتن: خوب٬ شما اینجا غیر پاکی می بینید؟! 

غیر خوبی و قشنگی چیزی پیدا می کنید؟! 

یه بار دیگه دقیقتر نگاه کردیم. دقیق تر و عمیق تر... 

... 

گفتیم: اینجا خیلی گرمه!‌ بهشت اینقدر گرمه؟۱ 

گفتن: این حرارت و گرمای عشقه! احساسش کنید... 

حلاوتش رو درک می کنید؟ حلاوت یه عشق ازلی و ابدی... 

... 

گفتیم: پس بهشتیا کحان؟! بهشت خالی؟!!! 


با تعجب گفتن: مگه نمی بینید؟! این همه آدم پاک و نورانی اینجاست!!! 

آهسته و با ترس گفتیم: نه!‌ بعد بهت زده به اطرافمون نگاه کردیم 

چند دقیقه سکوت... بعد یکیشون گفت: حتما دلاتون پاک نیست!  

دیدن این بچه های باصفای بهشت یه دل پاک می خواد... 

دل پاک... 

دلمون گرفت٬‌ اول خشکمون زد٬ بعد بغض کردیم٬‌ بی اراده اشکامون جاری شد... 

خدایــــــــــــــــــااااا... 

... 

یه دفعه یکی گفت: بابا خدا غفوره٬ رحیمه٬‌ کریمه... مگه میشه دلش بیاد اشکاتونو ببینه و دلش رحم نیاد؟! اصلا همین که شما اینجایید یعنی خدا دوستون داره! خدا خواسته که بیاید! یعنی هنوز روزنه پاکی تو دلتون هست... 

سعی کنید درکش کنید! 

نفس بکشید... یه نفس عمیق... بوی بهشت رو احساس می کنید؟! 

همه شروع کردیم... با همه وجود هوای پاک بهشت رو وارد ریه هامون کردیم... ۱بار... ۲بار... ۳بار...  

یکی از جمع گفت:‌ آره! راست میگه! چه عطری... چه بویی... این عطر دنیایی نیست... این بوی بهشته... 

کم کم بقیه هم تایید کردیم... 

گفتن: خاک رو لمس کنید! 

همه رو خاک افتادیم! چه خاکی! پاک پاک...  

گفتیم: این خاک زمینی نیست! آسمونیه... بوی بهشت میده...  

خاک می تپید... فریاد میزد...  یا حسین٬ یا فاطمه٬ یا علی... خاک زنده بود... میدید... 

تعجب کردیم! 

گفتن: این خاک از وجود همون بهشتیاست... 

این صدا٬‌ صدای قلب همون بهشتیاییه که یه عمر با هر تپش این اسم ها رو زمزمه کرده... 

این نگاه٬ نگاه پاک همون بهشتیاست...  

دیدین گفتیم خدا دوستون داره؟! 

... 

احساس کردیم... این خاک و هوا و عطر و این بهشت رو احساس کردیم... 

ولی ما فقط یه تماشاچی بودیم... اجازه بودن با بهشتیا رو نداشتیم... 

وقت رفتن رسید... 

گفتن: باید برید به دنیای خودتون! به قربانگاه گناه... برید و بجنگید و پاک بشید... بعد اجازه عبور میدن... 

و ما بازگشتیم...  

با چشمایی پر از اشک... یه قلب پر از حسرت... و البته پر از امید و عزمی راسخ برای پاک شدن... برای عاشق شدن... بهشتی شدن... 

 و خدایی شدن...




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 2 مهر 1389 توسط حسین مالکی
درباره وبلاگ

با سلام به تمام دوستان خوبم
تو این وبلاگ قصد داریم صحبت از بهشتیا بکنیم
دخترا و پسرای بهشتی!
اونایی که جهنمی نیستن!
اگه شما هم بهشتی هستین خوشحال میشم
به جمع ما اضافه بشین
دوستان بهشتی خودم ممنون میشم با ما تبادل لینک داشته باشن
ما رو با نام
***دخترا و پسرای بهشتی***
لینک کنن و اطلاع بدن تا کمتر از 24 ساعت
لینکشونو با نام دلخواهشون تو وبلاگ قرار بدم
Blog Skin